Monday, August 08, 2005

٭
ديشب همچين زده بود به سرم كه اگه طبقه آخر ساختمون زندگي مي كرديم حتما يه امتحاني براي پريدن پايين مي كردم:
حالم افتضاح بد بود
تلويزيون صداش تا آسمون رفته بود
گربه بدبختي كه تو حياط گير افتاده بود به يقيين مي شد گفت كه ضجه مي كرد
و از همه مهمتر اينكه كسي توجهي به حال خراب من نمي كرد تا اينكه خودم بهشون اين مسئله رو فهموندم.
حالا كه فكرش رو مي كنم مي بينم كه ديشب اوضاع بي ريخت بود ولي تا اون حد كه من اون موقع تصور مي كردم.

در آخر هم بايد بگم كه با نظر اون خواننده محترم كه گفته بود خوبه غير منتظره باشيم كاملا موافقم و دوست دارم كه غير منتظره باشم و دنيا برام غير منتظره باشه ولي چه كنم كه با اين ذهن پيشرو خودم كه مثل يه درخت تمام حوادث آينده رو در تمام حالات ممكن تصور مي كنه كلمه غير منتظره برام معني نداره.


........................................................................................

Home