Sunday, January 25, 2004

٭
...دنیا چنین می نماید که گویا دیگر از هیچکس هیچ گونه توقعی نباید داشت. دنیا چنین می نماید که کور خوانده بودیم، «آن طرفها» نیز خبری نبود. آنچه دریا راست غرق است و نهنگ و آنچه خشکی را، زهر بوته و لاله. من دیگر نمی توانم این اشتباه را تکرار کنم، دیگر و هیچ گونه توقعی از هیچ کس و هیچ سو ندارم. می خواهم چنین باشد که از هیچ چیز درشگفت نشوم؛ ... پس دیگر از «من» چه توقعی می توان داشت؟
بره های پروردگار و شبانهای و شبانکهاشان از «من» طلبی ندارد. خلق خدا را بر «من» منتی نیست. نا خودم را خورده ام و نفس خود را کشیده ام. اگر گله و شکوایی هست از راهزنان و فریب پیشگان باید داشت که همیشه با این دست، دست شما را می فشرند تا آن دستشان آزاد باشد که در تاریکی دست دیگری را هم نهفته بفشرد و نیز از آنها که زیر این جامعه که پوشیده اند، برهنگیشان نیست، باز هم و باز هم و باز هم (چون پیاز) جامه دیگری است. من دیگر چشمم به تاریکی عادت کرده است و دستهای آزاد را که دام و حلقه بندگی است، می بینم...

اخوان
مقدمه چاپ اول زمستان


........................................................................................

Home