Wednesday, January 28, 2004

٭
تا حالا فکر "پوشک هوشمند" رو کردین....
چقدر بچه ها راحت می شن، باید رفت تو نخش.


........................................................................................

Tuesday, January 27, 2004

٭
شدی یه طفیلی، تازه نه از نوع جذابش.
خاک بر سرت ماکس هم!! جذاب بود، یعنی از اونم کمتری....


........................................................................................

Monday, January 26, 2004

٭
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شو


٭
حق
محق
حقیـق
تحقــق
محقِـــق
محقـَـــق
حـقــــوق
حـقــائـــق
حـقـــانـــی
تـحــــقــیـق
حــقــیــقـــت
اســتــحــقــاق
...


٭
معجزه کن ای معجزه گر


٭
آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی


........................................................................................

Sunday, January 25, 2004

٭
...دنیا چنین می نماید که گویا دیگر از هیچکس هیچ گونه توقعی نباید داشت. دنیا چنین می نماید که کور خوانده بودیم، «آن طرفها» نیز خبری نبود. آنچه دریا راست غرق است و نهنگ و آنچه خشکی را، زهر بوته و لاله. من دیگر نمی توانم این اشتباه را تکرار کنم، دیگر و هیچ گونه توقعی از هیچ کس و هیچ سو ندارم. می خواهم چنین باشد که از هیچ چیز درشگفت نشوم؛ ... پس دیگر از «من» چه توقعی می توان داشت؟
بره های پروردگار و شبانهای و شبانکهاشان از «من» طلبی ندارد. خلق خدا را بر «من» منتی نیست. نا خودم را خورده ام و نفس خود را کشیده ام. اگر گله و شکوایی هست از راهزنان و فریب پیشگان باید داشت که همیشه با این دست، دست شما را می فشرند تا آن دستشان آزاد باشد که در تاریکی دست دیگری را هم نهفته بفشرد و نیز از آنها که زیر این جامعه که پوشیده اند، برهنگیشان نیست، باز هم و باز هم و باز هم (چون پیاز) جامه دیگری است. من دیگر چشمم به تاریکی عادت کرده است و دستهای آزاد را که دام و حلقه بندگی است، می بینم...

اخوان
مقدمه چاپ اول زمستان


........................................................................................

Saturday, January 24, 2004

٭
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
اين حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من


٭
يک اگر با يک برابر بود...

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها ،
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وان يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بيخود های و هو می کرد و با آن شور بی پايان
تساويهای جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين نوشت: يک با يک برابر است.
از ميان جمع شاگردان يکی برخواست،
هميشه يک نفر بايد برخيزد....
به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد: اگر يک فرد انسان، واحد يک بود
آيا باز يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،
اين تساوی زير و رو می شد
حال می پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گرديد؟
يا چه کس ديوار چين ها را بنا می کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می شد؟
يا که زير ضربت شلاق له می گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست....

خسرو گلسرخی


........................................................................................

Wednesday, January 21, 2004

٭
نمی دونم فهمیدین که چرا این کارو کردم یا نه؟
اگه فهمیده بودین تو چرا به من گفتی اون موقع ها که با هم دوست بودیم...
نمی دونم وقتی این حرف رو زدی فکر کردی که چرا باید من با تو قهر باشم؟ فقط می تونم یک حدس بزنم که اگه منظور تو اون بوده فقط بار سنگین ناراحتی را، روی قلب من سنگین تر کردی. چون که هر دوتون نظر من رو می دونستین، می دونستین که این جور مسائل برای من اهمیتی نداره.
هدف من از این جور رفتار چیز دیگه است. دلم می خواد حرف بزنم، خیلی، ولی نمی تونم چون که با خودم عهد بستم که دیگه صحبت نکنم، حداقل فعلا، مگر اینکه یکی بخواد این یخ رو بشکونه. این کار دیگه از دست من ساخته نیست، باید بقیه راه رو جلو برم.


........................................................................................

Monday, January 19, 2004

٭
دیشب توی خوابگاه تولد گرفتم، با اینکه تولدم قریب به 13 روز دیگر است.
به من که خوش گذشت، امیدوارم که به مهمون ها هم خوش گذشته باشه.
یه عالمه کادو بهم دادن که همشون خیلی دوست داشتنی بودن.
احتمالا آخرین تولدی که با بچه های دانشگاه می گیرم. دوست داشتم تهرانی ها رو هم دعوت کنم ولی به دلیل محدودیت خوابگاهی نشد، از همشون معذرت می خوام، ایشالا یه وقت دیگه.
در آخر هم از همه مهمونا و همه کسانی که تو این امر مرا یاری رساندند ممنون.


........................................................................................

Wednesday, January 14, 2004

٭
الهی قربون خاله آذر برم که در به در دنبالم بوده که یادم بندازه برم تولد


٭
اینم برای کوثر :

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب


٭
چند وقته که افتاده توی دهنم:

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی, به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.

شفیعی کدکنی


........................................................................................

Monday, January 12, 2004

٭
فروغ می گه که :

و اين جهان پر از صدای حركت
پاهای مردميست
كه همچنان كه ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

من کاملا باهاش موافق نیستم بلکه عقیده دارم که
جهان پر از صدای حرکت
پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
یه طناب دار آماده هم دارن نه لزوما برای تو، به موقع اونو گردن هر کسی که بخوان می ندازن.


........................................................................................

Wednesday, January 07, 2004

٭
دیروز امتحان داشتم،
امروز امتحان دادم،
فردا امتحان دارم.


٭

ببار ای بارون ببار
به دشت و صحراهامون ببار



........................................................................................

Tuesday, January 06, 2004

٭
چند شعر

صدم غم هست اما همدمی نيست
و گر يک همدمم باشد غمی نيست
اخوان

من نگويم که مرا از قفس ازاد کنيد
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد
بهار


........................................................................................

Saturday, January 03, 2004

٭
آخه یکی نیست به این عاطفه و میثم بگه موبایل رو برا چی خریدین!!! برا اینکه خاموش باشه.


٭
برف میاد
شو بی دو بی دو بی دو بی دوب
برف میاد ....


می خوام برم توی برف راه برم، ولی نمی شه.


........................................................................................

Home